دل نوشته ها

 

خب خیلی ساده است. مرگ برای ما غیر قابل فهم است اما برای امثال ایشان شوق داشت.

ایشان در طول زندگیشان بارها به خود بنده گفتند که خیلی دوست دارم زود قیامت بشه و عظمت خدا را مشاهده کنم. خب شما فکر میکنید این آدم توی این دنیا سیر میکنه؟

و طرز اطلاع از شهادت هم ساده تر!

چند روز قبل از شهادتشان اضطراب عرفانی پیدا میکنند، وقایع برایشان معنی دار میشود،

به فکر تسویه حساب هستند، به فکر دنیای پس از خود هستند، ادراکات و الهام های قلبی آنها برای خودشان پیام دارد و در نهایت آنها را متوجه یک اتفاق میگرداند.

و آن اتفاق این که خداوند دوست دارد که آنها را ببرد! این اتفاقات در مورد بعضی شهدای خاص می افتد که سردار شهید یزدانی یکی از آنها بود. منبع خبر: الحقیر!

---------------------------------------------------------------------------------------------

 

راستی چند وقته که به این فکر میکنم که ما چطور میتونیم به امام زمانمون کمک کنیم؟

هرچی فکر میکنم به نتیجه ای نمیرسم که راضیم کنه.

هرچی به ذهنم میاد میبینم بدرد امام زمان نمیخوره. عاقبت فهمیدم که اصلا عدد این حرفا نیستم.فوقش بتونم به برادر و خواهرم در اصطلاح کمک کنم...

فتنه های آخرالزمان همه جا و همه کس را گرفته. یکی گرفتار زمین شده و دیگری گرفتار قدرت و جاه. یکی گرفتار شهوات نفسانی است و دیگری گرفتار زر و ثروت اندوزی. یکی گیر مقام است و دیگری در بند زخارف و زینتهای کثیر دنیا.

خداوندا! بحق شهدا اگر ما گرفتار هرکدام هستیم ما را پاک گردان...

 

---------------------------------------------------------------------------------------

 
از شهر مکه پست میگذارم! دیروز عصر بعد از اتمام اعمال، به هتل بازگشتیم و امروز صبح خواب بابای گلم را دیدم. جایی نشسته بودیم و غذا میخوردیم. به پدرم گفتم پدرجان احساس میکنم خیلی وقت است باهم غذا نخوردیم! البته توی خواب نمیدونستم ایشون شهید هستند. گفت وگویی بین ما رد و بدل شد که اکثرا با لبخند وشوخ طبعی ایشان همراه بود... بیدار که شدم همه غم وغصه هایم را از یاد بردم... این پست را بعد از 7 ماه میگذارم...

 

------------------------------------------------------------------------------------

 

همیشه در توپخانه چند جزء وجود داشت. یکی دیدبان‌ها که در عمق منطقه مستقر می‌شدند و درخواست آتش می‌کردند. تیم هدایت آتش، محاسبه گرا و برد. دیگری فرمانده آتشبار و مسئول قبضه و فرمانده کل توپخانه قرارگاه که هدایت آتش را به عهده داشت. البته یک نفر هم انتخاب می‌شد به عنوان دیدبان عمل کلی که در منطقه‌ای مستقر می‌شد که تمام منطقه را تحت دید داشته باشد و سیر کلی اجرای آتش را تنظیم کند شعار توپچی‌ها همیشه این بود که توپچی که از توپ نمی‌ترسد، و صد البته از خمپاره و تفنگ و نارنجک نمی‌ترسد. خیلی از فرماندهان توپخانه سپاه با شجاعت و تهوری که داشتند، بخاطر اجرای آتش دقیق، در جلوترین نقاط خط مستقر می‌شدند و همین باعث شهادت بسیاری از آنان می‌شد. در کتاب سرداران آتش داریم شهید جعفر نجفی یکی از سرداران شجاع توپخانه بود. او در یکی از عملیات‌ها، خود رفته بود برای دیدبانی و چون تانک‌های دشمن، محل او را احاطه کرده بودند، مختصات خودش را می‌داد ولی بچه‌ها که می‌دانستند مختصات خود جعفر است، نمی‌زدند. عاقبت آنقدر پشت بیسیم داد و هوار کرد تا مختصات او را زدند. البته او خودش را نجات داد و خط را از سقوط حتمی نجات داد. او اگر کمک کار فرماندهان در آن عملیات نبود، حتماً با تلفات سنگینی از رزمندگان، عملیات به پایان می‌رسید.

--------------------------------------------------------------------------------------

 

 

خاطره ای از دفتر خاطرات شهید یزدانی، از مبارزه های انقلابی ایشان در نجف آباد در دوران جوانی ایشان:

 

"در دوران دبیرستان که رشته ام راه و ساختمان بود، به خاطر فعالیت‌های زیاد انقلابی، بچه‌ها مرا به عنوان مسئول انجمن اسلامی انتخاب کرده بودند. من هم در برخورد با معلمان ضد انقلابی سمج و حرف گوش نکن بودم.

یک معلم داشتیم به نام شادان که آلمان درس خوانده بود و نقشه کشی درس می‌داد. کلاس ما همه شانزده هفده ساله بودیم. یک روز شادان سر کلاس شروع کرد به زیر سوال بردن احکام اسلام و نماز و روزه و حتی انکار وجود خدا... او می‌گفت بچه‌ها کسی خدا را می‌بیند؟ پس خدایی که دیده نمی‌شود وجود ندارد...

کسی هم اعتراض نمی‌کرد چون او خیلی خشن و تند بود اما من از او کله شق‌تر. دفعه اول با اشاره چشم و اخم و دفعه دوم با زل زدن و اخم به او تحمل کردم ولی او توجهی نمی‌کرد.

فعه سوم ضمن اعتراض گفتم بچه‌ها کسی عقل آقا معلم را می‌بیند؟... بعد همه بچه‌ها زدند زیر خنده و من نشستم.

شادان به من گفت برو بیرون! ولی من گفتم نمی‌روم. به حرفش گوش نکردم.

عاقبت او انتقامش را گرفت و امتحان پایانی مرا به بهانه اینکه سر جلسه حرف می‌زدی صفر رد کرد و همه می‌دانستند که او انتقام گرفته. سال بعد او را برکنار کردیم!

----------------------------------------------------------------------------------------

  

این خاطره ام را از یک شهید بزرگوار نقل میکنم که به تازگی به شهادت رسیده اند. وقتی خبر رسید که پدرم شهید شده خود را به منزل رساندم. اولین کسی که برای تسلیت گفتن به منزل ما آمد آقایی قد بلند با لباس پاسداری و محاسنی سفید بود که درجه ای نداشت و من هم بخاطر حالی که داشتم او را نمیشناختم...

ایشان صبح به همراه چند نفر از همکارانشان که همگی از نیروی زمینی بودند آمدند و حدودا یک ساعتی در منزل ما نشستند.

صحبتها و منش ایشان برای من خیلی گیرا و دل نشین بود. به خاطر شرایط روحی خاصی که در چند روز اول داشتم، خیلی از مسائل برایم مهم نبود، از جمله نام و مسئولیت این آقا!

در آن ایام تقریبا تمام اقوام از چند شهر مختلف از جمله همین تهران پیش ما بودند و ما تنها نبودیم. عصر همان روز یکی از همکاران پدرم به من اطلاع داد که سردار دارن میان منزلتون الان توی راه هستند! من گفتم ببخشید کدوم سردار؟ گفتند جانشین فرمانده نیروی زمینی، سرتیپ شوشتری! گفتم تشریف بیارن ما در خدمتیم.

چند دقیقه بعد دیدم همان آقایی که صبح آمده بودند با دو سه نفر از همکارانشان آمدند. من متوجه نشدم که سردار شوشتری کدام یک از مهمانان هستند. وقتی سوال کردم ایشان را به من نشان دادند و با کمال تعجب دیدم که همان فردی که صبح با من صحبت میکرد هستند اما جالب این که ایشان درجه ندارد.

گفتم ایشان چرا درجه ندارند؟ جواب دادند ایشان بخاطر احترام به خانواده های شهدا، قبل از حرکت، درجه هایشان را  درمی آورند...

آنجا بود که من روحیات ایشان را شناختم و بعد از آن هر از چندگاهی ایشان را میدیدم و با ایشان خوش و بشی میکردم و وقتی هم که او  آسمانی شد زیاد تعجب نکردم...

 

 

/ 57 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اقاقی

سلام با عرض معذرت میخواستم بپرسم چرا با رسیدن این ایام که جای خالی شهدای عرفه بیشتر احساس میشه شما پست جدید یا مطلب جدیدی به وبلاگتون اضافه نکردید؟!

تنها

سلام تبریک 5دی روازیه دوست پذیرا باشین ...یادمه قبل دی ازتون یه خواهش داشتم چی شد ..مراسم 19دی رو ازتلویزیون دیدم که وصیت بابارومیخوندین عالی بودتنوع سایتم عالیه ممنون فقط مواظب باشین مثل اقازاده های بعضی شهیداازراه بدرتون نکنن

تنها

یک قصه دیگر باخنده بیگانه مرگی چوپروانه /یک قصه دیگر باخنده بیگانه /بازم بسوز خورشیدبراوج این پروازچون دفترفرداهرگزنشد آغاز/انگارمیدونستن این آخرین کوچه مقصدهمون بالاست روی زمین پوچه/هرگوشه ازاین شهرسردادن آوازه درآخرین پرواز پروانه ها مردند /رفتندوبارفتن خنده زلب بردند...باتمام احساسم اینو تقدیم شهدان میکنم که بیانگرآتشفشان درونمه

امیر

ببخشیدشماخودتون تحصیلاتتون چقدره؟

محمدهادی

سلام وبلاگت قشنگه آدرس الوحاجی رو بازم پیدا نکردم

امیر

سلام آقازاده های شهیدکاظمی هم وبلاگ دارن درصورت وجودآدرسشون رولطفا بگین

Frubbarrorcib

I enjoyed reading your blog. Keep it that way. yvfjhqkeoqpjdufw

مصطفی

سلام دوست عزيز و بزرگوار وبلاگ بسیار زیبا و پرمحتوایی دارید. امیدوارم شهدا همیشه کمکتون کنند. با پست(مزار شهدایی که با نیت قربتً الي الله خراب شد!!!!!)منتظر حضور و نظرهای گرمتون هستم. اللهم عجل لوليک الفرج اللهم الحفظ والنصر قائدنا الخامنه اي با القرآن اللهم الرزقنا زيارت و شفاعت الحسين في الدنيا و الاخره اللهم الرزقنا شهادت في سبيلک ايشالله شهيد شي. شهادت بنده ي حقير التماس دعا

--

سلام علیکم حاج امیر آقا بنده از دوستان قدیمی پدرتون و بعد از شهادتشون ، شما هستم چون انتقاد داشتم نه نامم رو و نه ایمیلم رو نوشتم ببخشید. تقریبا همه وبلاگت رو دیدم عرض کوچولویی داشتم امروز که از شرق و غرب به بنیانهای اعتقادی ما و فرزندان ما قشر پاسدار حمله میشود آیا میشود راه شهدا را فقط در احساسات محدود کنیم و به جامعه ارائه کنیم ؟ خیر برادرم نمی شود/ باید دید خود شهید یزدانی کدام راه را رفت و آن راه را تبیین کنیم، که راهی جز اسلام ناب محمدی نیست و نخواهد بود صرفا با بیان خاطرات شهدا که نمیشود رزمنده میدان جهاد درست کرد/ در آخر : وبلاگتون وبلاگی احساسی صرف است اگر میخواهید ادامه دهنده راه شهدا درست کنید باید راهی که خودشان طی کردند را تبیین کرد و اگر میخواهید مردم تا ابد در احساسات بدون راه عقلی بمانند ادامه دهید. فراموش نکنید گرچه عشق از عقل بالاتر است ولی از همان پله اول نمی شود پا روی پله صدم گذاشت اول باید با عقل تا جایی رسید تا عشق دست ما را مثل شهدا بگیرد و ببرد. (حاج امیر روش فکر کن...) یا زهرا ء